‏نمایش پست‌ها با برچسب پریسا صفرپور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پریسا صفرپور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

سواستفاده از عکس و نام من در فرند فید





آدمهای احمق دنیا همیشه از دیکتاتورها و جانی ها خطرناک تر هستند.
آدمهایی که مرا با این همه اسم و رسم و نشانی و آدرس و عکس نشناسند و بروند برایم آی دی و اسم جعلی در اینترنت درست کنند از احمد جنتی و احمد خاتمی کثیف تر و بیمار تر هستند.
به هر حال برای اولین بار و شاید نه آخرین بار اعلام می کنم هیچ گونه فعالیتی در سایت های فرند فید و دنباله ندارم.
البته مدتهای قبل در سایت دنباله با نام دنیا ایرانی فعال بودم.
عکس های من در فیس بوک و بلاگم فراوان هر کس می تواند به هر شکلی سواستفاده کند ولی این احمق ها فراموش کرده اند که من با نام حقیقی فعالیت می کنم پس نیازی به اسامی جعلی ندارم و می توانم از طریق قانونی پیگیر هرگونه سواستفاده شوم.
ضمن اینکه من پریسا صفرپور ساکن پراگ جمهوری چک نویسنده رمان های در سوگ دل ) دوپیکر ) و  کابوس من ایران هنگامیکه با این بلاگ و رمان کابوس من ایران به جنگ ضحاک زمان دیکتاتور ایران سیدعلی خامنه ای و نوچه هاش رفته ام نترسیده ام و نمی ترسم صابون هرگونه خطر یا استفاده ای رو به تنم کشیدم
پس پیشنهاد می کنم این بازی مسخره را تمام کنید.
برای دوستانم که تاکید کردید و نگران بودید تکرار می کنم تنها فعالیت اینترنتی من بلاگم است و هر از چند هفته ای با ای دی پرچم در بالاترین مطالب بلاگ رابه اشتراک می گذاشتم 
که آن را هم به دلیل اداره غلط سایت بالاترین و شبه مافیایی بودن رفتارهای برخی کاربران و رای ندادن به مطلبی که حتا سودمند است به دلیل آشنا نبودن با نام کاربر بوسیده ام و کنار گذاشته ام.
دوستان من امیر کلک از وبلاگ کلک و اسپینوزا یا همان سینا سینایی با آی دی گرین لیدر اگر اشتباه نکنم .....و شهرام بیطار از وبلاگ گردون از من خواستند به آنها ایمیل بدهم تا برای من دعوتنامه بالاترین بفرستند چطور است که من به همه این عزیزان گفته ام من در بالاترین عضو هستم و نیازی به دعوتنامه جدید ندارم؟
پس بهتر است کسی که به نام و عکس من رو آورده هرچه زودتر به دروغ خود اعتراف کند چون من او را چه در ایران و چه در خارج از کشور با ماموران امنیتی طرف خواهم کرد.
این سواستفاده از اسم من نیست ..سواستفاده از سایت فرندفید است.
برای آخرین بار می گویم من شخصیت مجازی نیستم که به راحتی از کنار بازیهای شما بگذرم.
شخصیت حقیقی با فعالیت مشخص هستم و تا ریزترین مسائل را از طریق وکلا در آمریکا و ایران
پیگیری می کنم.





۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

از تواضع هادی خرسندی چقدر آموختم....



هادی خرسندی عزیز طنزپرداز برجسته و شاعر گرانقدر ایرانی دیروز مهمان ویژه ای بود که در رادیو فردا برنامه اجرا کرد و ما را خنداند و روحمان را جلا داد.
بعد از آن با جمعی ۱۴ و۱۵ نفره به رستوران کوچکی رفتیم و سپس با من و احمد به خانه ی دوست قدیمی ایشان همکار امروز همسرم که چه بسیار آموختم از آنها.
خانم خرسندی زن به تمام معنا بانویی است که از او هم فراوان می توان گفت.بانویی خوشرو و صبور و با جنبه.
هادی خرسندی ساده لباس می پوشد شاید اگر او را نشناسید خیال کنیدکم درآمد است و خرج ده سر عائله می دهد اما کسانی که او را بشناسند می فهمند درویش است
او می داند که روزگارش با بهترین کت و شلوارهای فشن دنیا تغییری نخواهد کرد.
روزگار هادی خرسندی انگار روزگار خودش است و خودش می تواند همه چیز را در دست بگیرد.
تصمیم و تقدیرش با خودش است انگار.
با همه دست می دهد و در سلام پیش دستی می کند.
به صورتها خیره نمی شود اما می فهمد که من امروز به ابروهایم بیش از حد مداد کشیده ام.
شوخی زننده می کند به گونه ای که نمی هراسی و می فهمی قصدش تجاوز به حریم نیست.
آنقدر دوستش خواهی داشت که نمی خواهی از او دل بکنی.
دائم در حال خندیدن و خنداندن نیست و زندگی اش زندگی همه آدمهاست و بیش از ما شاید متفکر.
خوب سوال می پرسد و خوب جواب می دهد.
بعضیها گفته اند؛هادی خرسندی طنزش خسته کننده شده است اما من می دانم که هادی خرسندی قرار نیست تا ابد ما را بخنداند.ما می بایست او را بیاموزیم.
نکته سنجیهای او مرا به حیرت انداخت.
تواضعش ستودنی است و تازه به دوران رسیده ها می بایست از او درس بگیرند.




۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

معجزه های مقام عظما پیش از بعثت اش مرا شیفته و تواب کرده است



خوشحالم که بلاخره مقام عظما به پیامبری مبعوث شد مردیم از بس انتظار کشیدیم.
انتظار فرج هم بیهوده است او خودش امام عصر است و ما طی این بیست سال در انتظار مهدی مچل بوده ایم.
معجزه های عظما را که فراموش نکرده اید؟
چهل میلیون نفر را بعد از ۳۰ سال دروغ و دوز و کلک پای صندوق رای کشاندن از معجزه های حیرت انگیز اوست.
رای دادن چهل میلیون نفر به آقای مدیریت جهان بی انکه خودشان بفهمند از مرده زنده کردن اعجاب انگیز تر نیست؟
دایناسورها و هیولاها را به امامت جمعه گماشتن و جمع کردن عده ای برای تکبیر و تایید آنها معجزه نیست؟
یک میلیارد دلار جابه جایی پول از آمریکا به جیب سران فتنه! و دم نزدن مامورین اطلاعات بهت آور نیست؟
توهین به نوه بنیانگذار نظام ولایی کی اتفاق افتاد؟ در زمان این پیامبر نوشکفته و حقیقی و از قران بالاتر.
این معجزه نیست؟
چه کسی مانند ایشان توانسته است از مغز علیلی و دست چلاقی بنالد و دنیا را بخنداند؟
جز مقام عظما چه کسی می تواند به تظاهرات سکوت پیام تهدید بفرستد و فردای ان روز حمام خون راه بیاندازد؟
او موسا وار دریاچه ارومیه را کویربی آب و علفی کرد که هرگز نخواهی دید.
معجزه ی بزرگ او مملکتی است که مردمانش از همه چیز راضی هستند و عیبی نیست و آرامش و آسایش فراوان است امادکتر فیزیک جلوی خانه اش منفجر می شود.
بمب گذارهای انتحاری با آدم کشی حضور خود را اعلام می کنند.
صفحه حوادث روزنامه هاش جای سوزن انداختن ندارد از قتل و غارت و تجاوز.
در زمان این پیامبر قاتلی از فرانسه چاق و پروار برگشت و گلباران شد و معلمی را به دار آویختند.
وکلا فراری می شوند و دست بوسان آقا معترف تلویزیونی.
آیت الله ها خانه نشین می شوند و حشین بی شریعت روزنامه نگار.
از حیرت انگیز ترین معجزات آقا دراوردن اشک رفسنجانی بود برای مردم. سبز و سید شدن مدیریت جهان بی نیاز به بته ی مخصوص!! معجزه نیست؟
بازیگر مرد عشوه ای و زیر ابرو برداشته دست بوس آقا می شود و شجریان از مروجان فتنه.
بزرگترین معجزه هم به پیامبری رساندن ایشان توسط نماینده خودشان آقای سعیدی است و نه خدای محمد و عیسا و موسا.
معجزه های بیشمارش را نمی شماریم که خدای نکرده ریا نشود.
من شیفته ی این معجزات توبه نموده و از او طلب مغفرت می کنم.
باشد که عبرتی باشم برای نابخردانی که علوم انسانی خوانده اند.





۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

رویاهای شیرین ایرانی که جمهوری اسلامی کابوسشان کرد.



در این سالهایی که  خارج از کشور زندگی می کنم و متاهل هستم کابوسهای زندگی در ایران و اتفاقات تلخ پیش از ازدواج رهایم نمی کند.
ولی شب گذشته دست و پای زیادی زدم برای فرار از دست مامورین گشتی که شیرینی پارک و شهربازی را به دهنم زهرمار کردند برای بودن با پسر عمه.
در کابوس دیشب من و پسر عمه ام نوجوان بودیم و در شهر بازی از سوار شدن به دستگاه ها با خانواده جا ماندیم و یک گوشه نشستیم ولی مامورین برای بردنمان دنیا را زیر و رو کردند.
هیچ وقت برای من اتفاق نیافتاد در دنیای حقیقی که گشت ارشاد برای بودن با پسر به من تذکر بدهد ولی برای حجاب حتا با مقنعه خیلی.
هر بار ما تفریح خانواده گی داشتیم یک تلخی به دهانمان می ریختند و گورشان را گم می کردند.
یک بار در سفری به بوشهر سر راهمان در برازجان نوزده ساله بودم با دختر عمه چهارده ساله ام در پارک
می خندیدیم و قدم می زدیم و پدر و مادرها به دنبالمان یا چند قدم جلوتر.
ناگهان مردی عاقله و ریشو بلندقامت و به ظاهر خوشرو پیش آمد و با پدرم دست داد و روبوسی کرد و او را از ما دور کرد.تنها چیزی که ما از دور شنیدیم این بود که بابا گفت:بچه هستند.
وقتی پدرم برگشت خندید:
برای رعایت نکردن شئونات اسلامی شما تذکر داد و گفت تا وقتی در برازجان هستید مراقب رفتارتان باشید اینجا را مثل شهرهای بزرگ فاسد نکنید.
یک بار هم شانزده ساله بودم کنار دریا با مانتو و روسری ولی پاچه شلوارم را تا بالای زانو بالا کشیده بودم و با برادرم و پسر یکی دوساله اش آب بازی می کردیم.
چند نفر دوان دوان به سمت ما دویدند.با تعجب خیال کردیم کسی پشت سرمان غرق شده است و نگاهمان را به دریا برگرداندیدم.ولی قضیه پاچه های من بود.
نمی دانید آن روز چه دردسری داشتیم و چه تلخ تفریحمان تمام شد.
باورتان نمی شود که پدرم تا آخر عمرش می گفت:
محض رضای خدا اگر می خواهید برویم تفریح همه شئونات را رعایت کنید چون اعصاب سر و کله زدن ندارم.
تازه فهمیده ام که من چرا هفت هشت سال آخر عمر پدرم و بودنم در ایران دیگر هیچ تفریحی نمی رفتم
و اگر می رفتم یک جا می نشستم و تکان نمی خوردم؟
حالا در دنیای آزاد و کنار همسرم آسوده ام اما کابوس گذشته حداقل هفته ای یک بار همراهم است.
و تا زمانیکه مردم سرزمینم آرام نگیرند آرامش نخواهم داشت.



۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

بغض سی ساله هم یک ساله شد



یک سال زیاد نیست ولی تجربه غریبی بود.
من در زندگی سه بار به رشد سریع اندیشه و عقیدتی رسیدم.
اول در ۲۵ سالگی وقتی پدرم را از دست دادم.خدایش بیامرزد.مرد بزرگی که عیب بزرگی هم داشت.
مرا آویزان خودش بار آورده بود.همه اختیاراتم را در دست داشت و گاهی می گفت آزادی ..
و گاهی می گفت مملکت آزادی بردار نیست و به من نیاز داری ...و راست هم می گفت.
اگر نبود شاید گرگ غریبه مرا نخورده بود گرگهای خودی تکه پاره ام می کردند.
یکی دو ماه پیش از رفتنش خیالم را بابت آن دنیای خودش راحت کرد.
از من خواست آسوده خاطر مرگش را بپذیرم.حیرت انگیز پذیرفتم.
ته تغاری ای بودم که تنهاست در خانه و مادرش طفلکی زن در شهر غریب بی سرو زبانی است که حالا
من می بایست جای بابا پدر و مادر و فرزند و شوهرش باشم.
راستش را بخواهید چنان گیج بودم از اطراف و زندگی که باید جمعش می کردم که ناگهان طی دو ماه فهمیدم چه سختی در پیش دارم.چه رنجی را می بایست تحمل کنم ..
و وقتی ۹ ماه بعد همه به من گفتند عوض شده ام فهمیدم تحمل کرده ام و از پسش برآمده ام.
اگر چه بهای سنگینی پرداختم ولی تکاندهنده که می گویند همان بود.
تمام افکار و عقایدم همه خواسته ها و آرزوهایم هرچه می دانستم و نمی دانستم هر چه که تصورش را بکنید در من تغییر کرد.حتا قیافه ام!
دومی ازدواج با احمد بود.اگرچه ازدواج در کل آدم را تغییر می دهد ولی احمد هم یک جور دیگری است.
تفاوت سن ما که همیشه آرزویش را داشتم یکی از مهمترینهاست.
از او بسیار می آموزم.تجربه زندگی خارج از کشور از طریق او هم سبب مهمی برای رشد و تغییر است.
سومی اینجاست.بغض سی ساله.شما و نوشته ها.حرفها و حدیثها.دوستی ها و دشمنی ها.
ادبیات و جامعه شناسی.روانشناسی و تاریخی که رقم می زنیم.خوبی ها و بدیها.
همه اینها مرا عوض کرده است.
۲۱ جولای  ۲۰۰۹  برابر با سی تیر ۸۸ اگر چه دو ماه به سی ساله شدنم مانده بود بلاگ را بغض سی ساله نامیدم و قصد دارم اگر فرصتی  باشد کل دهه سی زندگی ام را اینجا بنویسم.
چند ماه بعد فیلتر شد و...
نمی دانم اتفاقی است یا خوش شانسی یا مهر شما که از تاریخ ۱۸ آذر سال ۸۸ شمارنده و آمارگیر برای بلاگ گذاشتم و از ۱۰۰ شروع کردم حالا بیش از ۴۹۰۰۰ نفر را نشان می دهد خوشحالم.
خوشحالم که شما را همرا ه با بغضم دارم.ممنونم که بغضهای شکسته ام را مرهم می شوید و تحمل می کنید.
اگر چه قصد کرده ام وقت اصلی ام را مثل گذشته برای اینجا نگذارم ولی اینجا هست و من هستم و وجود منتقدم هست و عیب هم در حکومت و اجتماع فراوان.از همه مهم تر شمایی که همراهید.
به امید آزادی و آزاده گی و عدل انصاف برای همه ی ما.





۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

مصاحبه با برنامه ی صدای دیگر در رادیو فردا


برنامه صدای دیگر با اجرای رویا کریمی مجد یکی از برنامه های شنیدنی رادیو فرداست که من به دعوت خانم کریمی چند دقیقه ای همراهشون شدم و از کتاب کابوس من ایران حرف زدم.
این مصاحبه ی نیم ساعته به سلیقه و زمان بندی خانم مجد به ده دقیقه کاهش یافته و در یک برنامه یک ساعته گنجانده شده.ما هم فقط ۱۰ دقیقه مربوطه رو برای راحتی شما روی عکسی از من در رادیو هنگام مصاحبه قرار دادیم و امیدوارم در شنیدن مشکلی نداشته باشید.

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

فعالیت وبلاگی رو کم می کنم تا به رمان جدیدم برسم.





چهار ماه می شه که نوشتن رمان جدیدی رو شروع کردم ولی به جای مناسبی نرسیده و امروز آقای معروفی گفتن ؛اگر تا یکی دو ماه ماه دیگه خوب چفت و بستش نداده باشی خودت می دونی!!
راستش این کارم خیلی متفاوته و خیلی برای خودم حتا سخته که درست و همانگ پیش برم.
درگیر شدن با مسائل روز هم حواسم رو از همه جمع بندیها پرت می کنه و دوباره از سر نو مجبور می شم بنشینم بنویسم یا تصحیح کنم و....
امروز حسابی دعوام کردن و گفتن خیلی زیادی از کار اصلیم که ادبیات خلاقه است دور شدم و باید از بلاگ کنده بشم.
خوب راستش درست می گن.مقاله نویسی رو خیلی دوست دارم ولی آدمهای زیادی هستند که خوب می نویسند و کارشون هم دقیقن همینه.
من هم کارم به گفته استاد خلق داستان از خبرهای روز است و بس.
قول نمی دم که مثل بچه خوب از دنیای مجازی کنده بشم ولی بیشترین تمرکزم رو می گذارم روی ادبیات و نه مقاله.
مسلمن گاهی میام و اگر لازم ببینم و به خبرهای روز مربوط باشه می نویسم ولی خیلی کمرنگ تر.
نمی دونم چقدر طول بکشه چون یادگیری زبان چکی رو هم دارم و واقعن سخته و باید براش بیشتر از اینها وقت بگذارم.
خلاصه اگر جویای حال من شدید همین دور و بر هستم کنار شما با فعالیتی متفاوت.
با مهر و احترام پریسا صفرپور



۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

بغض ۳۰ ساله یک ساله می شود و من هنوز از دلتنگیهام ننوشته ام.



بلاگی داشتم به اسم حرفدونی که هر روز اونجا با خودم حرف می زدم و درد دل می کردم.
پنج شش نفر بیشتر خواننده نداشت ولی خوب پر بود از حرفهای روزمره ی دلم.
بعد از مرگ امیدرضا میرصیافی در اونجا رو گل گرفتم و چندماه سکوت کردم.
و در تاریخ ۳۰ تیر ۸۸ دوباره نوشتن رو با بغض ۳۰ ساله شروع کردم.
این پست رو هم دارم برای خودم می نویسم.
کودک درونم احساس تنهایی می کنه و به ناز و نوازشم نیاز داره.
خودم رو از یاد بردم.
غرق در دنیای بیرون و مردم.آدمهایی که وجود خارجی ندارند و پشت آی دی ها پنهان هستند.
غرقم تو دلتنگیهای مادرم و غوطه ور شدم در خبرهای پلشت.
آسایش زندگیم رو فراموش کردم و چسبیدم به آرامشی که دیگران ندارند.
پریسای عزیزم از دوست داشتنهای ظاهری و دروغین خسته شده.
از آدمهایی که حد خودشون رو نمی دونند خسته شده.
گاهی اوقات نصیحتش می کنم که دیواری  دور خودت بکش و پل کوچک چوبی بزن به دنیا و کنارش تابلوی وی آی پی گوشش شنوا نیست.
تو این بلاگ از همه چیز نوشته ام الا خودم.
اینجا برای دختری که در کامنتی نوشته بود کمی نا امید شده مطلب نوشتم اما برای پریسا نه.
برای مادر مرده ها و مرده ها و مادرها.برای یتیم ها و پدرها.خواهرها و برادرها.
برای دوست و آشنا.برای خنده و شادیها.برای عید و کریسمس و روزها و شبها.
اسمم رو سر در اینجا گذاشتم و نعمت دیدار خانواده ام رو برای همیشه  شاید از دست دادم.راستی چرا؟
چقدر نوشتن رو دوست دارم و به خاطرش بیچاره کودک درونم بازنده است.
اومدم اینها رو نوشتم که به خودم یادآوری کنم مجبور نیستم بنویسم.
مجبور نیستم اینقدر احساس مسئولیت کنم.
مجبور نیستم جای خیلیها فکر کنم و حرف دلشون رو بزنم.
پریسا جان اگر تو رو دوست نداشته باشم نمی تونم هیچکس و هیچ چیز رو دوست بدارم.