۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

درياب كنون كه نعمتت هست به دست كين دولت و ملك مى رود دست به دست





فقيرى وارسته گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از كنار او گذشت.فقير بر اساس اينكه آسايش زندگى را در قناعت ديده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نكرد.پادشاه به خاطر غرور و شوكت سلطنت از فقير رنجيده خاطر شد و گفت:اين گروه خرقه پوشان لباس پروصله پوش همچون جانوران بى معرفتند كه از آدميت بى بهره مى باشند.
 وزير نزديك فقير آمد و گفت : اى جوانمرد سلطان از كنار تو گذر كرد، چرا به او احترام نكردى و شرط ادب را در برابرش بجا نياوردى ؟
فقير گفت : به شاه بگو از كسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ كه از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نيستند.
پادشه پاسبان درويش است   گرچه رامش به فر دولت اوست    گوسپند از براى چوپان نيست بلکه چوپان براى خدمت اوست 

.............
سخن فقير مورد پسند شاه قرار گرفت.گفت : حاجتى از من بخواه تا برآورده كنم .فقير پاسخ داد: حاجتم اين است كه بار ديگر مرا زحمت ندهى . شاه گفت : مرا نصيحت كن .فقير گفت :
درياب كنون كه نعمتت هست به دست    كين دولت و ملك مى رود دست به دست  



حکایتی از سعدی}
 




۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

آقای مدیریت جهان با این سطح سواد قطعن می توانید کهکشان را هم اداره کنید.

همه دانشگاه ها را منحل کنید تا برویم همان جایی درس بخوانیم که اینها خوانده اند!
قطعن هر جا بوده که دانشگاه نبوده ؟
مسافرین محترم در صورت ابطال به اسهال مخصوصا اسهال شدید جهت تشخیص زودرس بیماری و آزمایش رایگان سریعا به نزدیکترین مرکز بهداشت مراجعه فرمایید
مرکز بهداشتی که وزیرش خانم مرضیه وحید باشد و فرهنگی که رامین در مطبوعات ارائه می دهد از این بهتر نخواهد شد.
{علوم انسانی بَدَ...روحانی بَذارید تو دَبَستانا خلا رفتن آموزش بَدَهَند }








۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

حالمان خوب است.اما تو باور نمی کنی!همه چی آرومه.



حالمان خوب است و مردیم از بس خوشبختیم.
پیکان جوانان زرد قناری بابا بعد ازاینکه چهل سال جان کند و قراضه نشد حالا پراید یشمی است با کلاس شده ایم اگر چه دو سه سال بیشتر دوام نیاورد.
خاک بازی تو کوچه ها و گوشواره طلا و الک دولک خوب بود یا سگا و ایکس باکس و فارم ویل؟ چقدر بچه های ما خوشبختند.هاچ زنبور عسل هم شد کارتون؟ ذهن ما بچه های زبان بسته شبانه روز دنبال مادر او می گشت و حالا فرزند تو خوب می داند بچه فلسطینی چرا باید به خودش بمب ببندد چون مادرش را اسرائیلی ها کشته اند!حالتان که خوب است؟
سریال آیینه و سایه همسایه و پاییز صحرا؟ چه معنی می دهد (زهرا خوشبخت می شود)(زندگی شیرین می شود).این چه دروغ و دونگ هایی بود که به خورد ما می دادند.حالا به کلانتر و خواب و بیدار و فاصله ها و قلب یخی نگاه کن. به جای آنکه به دروغ خوشبختی را به تو دیکته کنند نشانت می دهند که زن یا باید کلفت شوهر و بچه هایش باشد یا پلیس محجبه بشود یا هرزه و دزد و فراماسونی. آن وقت تو با خودت می گویی راستی من کدامیک هستم؟ ذهن ما را که به چالش می کشند حالمان خوب است.
پاتال و آرزوهای کوچک و گلنار!! از مدرسه ما را می بردند یک مشت دروغ و خیالپردازی می کردند تو سرمان و شب آسوده می خوابیدیم و رویا پردازی می کردیم.امروز از مدرسه بچه ات را می برند اخراجی ها تا ببیند و بداند قهرمانهای مملکتش چه آرپیجی زنهای قهاری بوده اند با نخود و بی نخودش فرقی ندارد.حالشان خوب است.
تلویزیون مختارنامه ساخته و روش های او را در بریدن سر ایرانی های مسلمان ناشده آن دوران می آموزیم.حالمان خوب است هر شب تلویزیون راه های مبارزه با جنگ نرم نشان می دهد و بابا رو پشت بام دنبال فرکانس فارسی وان دیش می تاباند.
راستی این حق است که شیر را می خریدیم شیشه ای دو تومان؟ این از گلوی تو پایین می رفت که پولش را دولت بدهد؟حالا یارانه ات را ماهانه به جیبت می ریزند و حق دولت به گردنت نیست می توانی بروی هر جور دلت خواست خرجش کنی دو سه کیلو گوشتش کنی یا دو سه بسته شیر در عوض دنیا و آخرت ات را داری.همه چیز آرام است.
حالمان خوب است چهل هزار تومان یارانه داده اند و مادرم برده دو کیلو گوشت با آن خریده.
میلیاردها دلار ریخته ایم تو دهان  ونزوئلا و بولیوی تا بیایند با رییس جمهورمان گل کوچک بازی کنند و بروند حرم امام رضا زیارت و ما حالش را ببریم حالمان از این بهتر نمی شود.
کرور کرور پول به پای حماس و حزب الله ریخته اند تا رییس جمهورمان با آبرو برود تو دهات لبنان حرف بزند و ما مفتخر باشیم از استقبال چند هزار نفری و بدانیم همه چی آرومه.
طرح مبارزه با مفاسد هر روز در اتومبیل های مردم و دستگیری سگهایشان و تراشیدن موی آناناسی پسرها و بریدن مانتوی کوتاه دخترها اجرا می شود و ما احساس امنیت می کنیم.
دست همه به دهانشان می رسد ولی خوب فری و مسی و مامان دو سال است تو دادگاه یکدیگر را تکه تکه کرده اند سر سه چهار میلیون زمین موروثی بابا که تو دهات پیدا شده.
مموش هم کنار گود نشسته با همه آنها قهر است و منتظر است ببیند خدا چه می خواهد.حالشان البته خوب است.
اعتبار پاسپورتمان در دنیا از آخر سوم شده ولی خوب به دلیل اینکه کیش و چالوس داریم به آن نیازی نیست و همه چیز آرام است.
تیم ملی فوتبال کشورمان به دلیل مردمی بودن و ساده زیستی مثل بازی بچه محلهای ما گردانده می شود و از داشتن امپراطور و سعیدلو و کفاشیان حالمان خوب است.
از دست ربنای شجریان هم راحت شدیم و حالا ماه رمضان با( جیگر طلا) به خوانندگی حسین مخته و اشکان افطار می کنیم.حالمان از این بهتر نمی شود.
یک مشت آدمی که سیاه نمایی می کردند و اقتصاد و آزادی را زیر سوال می بردند و اسم خودشان را خبرنگار گذاشته بودند تو زندان ها دارند می پوسند و همه چیز آرام است.
خبرهای شبکه خبر را بیست و چهار ساعته دنبال می کنیم تا ببینیم حقوق بشر در آمریکا و آلمان و انگلیس به چه روز سیاهی نشسته است و قدر زندگی مان را خوب می دانیم واگر کسالت داشته باشیم حالمان بهتر می شود.دانشجو هم به دلیل منحل شدن دانشگاه به درد نخوری مثل علوم پزشکی آرام شده است و با تغییر رشته های علوم انسانی به علوم حیوانی آرام تر می شود.
مملکتمان را سپاه یل امام زمان اداره می کند و خیالمان از بابت تلفنهای خصوصی و نامه های پستی و امنیت ایمیل و اینترنت راحت است همانطور که در ورود و خروج هروئین و اکس مهارت دارند و آسوده خیالمان کرده اند.
خوشبختانه آنقدر در کوچه و محله مان قتل و تجاوز و دزدی اتفاق می افتد که از خرید روزنامه و خواندن 
خبرهای حوادث راحت شده ایم و همه چیز به آرامی و با صبر پیش می رود.خلاصه که حالمان خوب است و خدا خودش می داند چه کند و با استقامت و نجابت ما همه چیز بهتر هم خواهد شد.چرا باور نمی کنی؟همه چی آرومه!





۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

باز باران یادتون هست؟


باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند، این سو و آن سو
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی،
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین؛
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان.
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده،
از خزنده،
از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من،
روز روشن.
بوی جنگل،
تازه و تر
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها آرام و آبی؛
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان؛
آفتابی.
سنگ ها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را؛
بس وزغ آنجا نشسته،
دم به دم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه؛
زیر پاهای درختان
چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه؛
توی آنها سنگ ریزه،
سرخ و سبز و زرد و آبی.
با دو پای کودکانه
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از لب جو،
دور میگشتم ز خانه.
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
می شندیم از پرنده،
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا؛
شاد بودم
می سرودم
“روز، ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا؛
ورنه بودی زشت و بیجان.
این درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان؟
روز، ای روز دلارا!
گر دلارایی ست، از خورشید باشد.
ای درخت سبز و زیبا!
هر چه زیبایی ست از خورشید باشد.”
اندک اندک، رفته رفته، ابر ها گشتند چیره.
آسمان گردید تیره،
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخ ها می زد چو دریا
دانه ها ی [ گرد] باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابر ها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابر ها را.
روی برکه مرغ آبی،
از میانه، از کرانه،
با شتابی چرخ میزد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
باد ها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان.
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل،
به، چه زیبا بود جنگل!
بس فسانه، بس ترانه،
بس ترانه، بس فسانه.
بس گوارا بود باران
به، چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛
“بشنو از من، کودک من
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی – خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

*مجد الدین میرفخرایی





۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

بجز ایرانی ها دیگر کدام اقوام در یک جبهه مشترک با خودشان (جنگ نرم )دارند؟



راستی به خودمان هم کمی پرداخته ایم؟به سوژه هایی که با آن برای دشمن خوراک می سازیم؟به یک ذره گذشتی که نداریم؟به تمامیت خواهی مان.این روزها زیاد وبلاگ و خبر و کامنت می خوانم.جز سر به تاسف تکان دادن برایم نمی ماند.آدم هایی که در یک جبهه هستند و دشمن مشترکشان مشخص است چنان به جان هم می افتند که واضح می شود هدفشان مشترک نیست.از عالم مجازی که می روم بیرون سر که بچرخانم اطرافیان خودم را می بینم.مردم عادی که خودشان با خودشان در جنگ هستند.نیایید شعار این کار رژیم است را بدهید.ما همیشه همینطور بوده ایم.مثال ساده ای که نمونه اش برای خودم پیش آمد را می گویم:
لیلا برای آزادی زیدابادی دعا می کند و رضا به دلیل مخالفت با دعا می گوید بهتر که زیدابادی همان جا بماند اگر قرار است تو دعاگو باشی و این دعا نجاتش دهد.از آن به بعد وبلاگهای رضا و لیلا در کنار مطالب مفید صحنه جنگ آن دو تا هم هست.
صادق معتقد است احسان فتاحیان نباید اعدام می شد چون نوع زندگی کردی و کوه نشینی او را به اسلحه عادت داده و سیما دشمن درجه یک صادق می شود چون به کرد بودنش برخورده(ما کردها کوه نشین هستیم مردک؟خودت عقب مانده و پشت کوهی هستی)و این دو که تیم خوبی برای مبارزه بودند حالا سه دشمن دارند.دشمن مشترک.دوست پسر سیما.زن صادق و خودشان دو تا.
محبوبه از رجوی ها نفرت دارد چون عزیزش را کشته اند.میلاد هم تا پارسال همینطور بود اما حالا معتقد است مسلحانه جنگیدن با رژیم صحیح ترین کار است و رجوی ها کارشان درست بوده.حالا میلاد معتقد است محبوبه یک ضعیفه بسیجی کثافت است و محبوبه اطمینان دارد میلاد هم رجوی خواه بوده و در این سالها او را نمی شناخته.
حاجی یک شاه دوست دو آتشه است.رضا پهلوی را برای آینده بهترین می داند و برایش تبلیغ می کند.سید و حاجی با هم انقلاب کردند و حالا با هم پشیمان هستند اما سید معتقد است رضا بچه سوسولی بیش نیست.ضمن اینکه شاهنشاهی منسوخ شده..سید از وقتی پای بحث داغ آن شب حاجی نشسته از مبارزه با رژیم جا مانده چون مشغول طرح نقشه است تا پوز حاجی را بزند.حاجی هم همینطور.
استادی روزنامه نگار خوب و معروفی است.فرار کرده آمده تو رادیویی تلویزیونی چیزی از بیگانه برای یک لقمه نان کار کند.خرده آشنایی هم با فرید دارد.نان و نمک خورده هستند.استادی گفته علیرضا افتخاری باید برد بمیرد با کاری که کرد.فرید می گوید به هرحال ما آنجا نیستیم که شرایط را درک کنیم.بگذاریم تاریخ قضاوت کند و اینقدر بیچاره را فحش باران نکنیم.استادی از ان روز تا به حال قید دوستی فرید را زده.در جایی هم گفته که این مردک فرید یادش رفته من سه ماه پیش با اسب از کوه های کردستان آمدم؟زندگی ام را رها کردم؟ما نمی توانستیم انتری را بغل کنیم به جایی برسیم؟فرید هم گفته نه نمی توانستی چون تو افتخاری نیستی که ۴۰ میلیون نفر حداقل تو را بشناسند و دختر فلجی رو دستت باشد و رییس جمهور برای اعتبار خریدن یهویی بپرد بغلت کند.حالا فرید و استادی دشمن خونی هم هستند و پشت هم حرف زدن جای بحثهای داغ سیاسی اجتماعی را گرفته است.
در این میان خیبر و ابولهول و ولایت دوست با نامهای مستعار ریحانه و غزل و حافظ آمده اند گاهی طرف حاجی و گاهی طرف سیما و گاهی طرف فرید و صادق را گرفته اند و آب به آتش نفرت ریخته اند.
خلاصه که بازار دشمنی و جنگ نرم میان خودی هایمان چنان گرم است که کیهان و کیهانی ها اکس نخورده با خواندن این اوصاف که من یک هزارمش یادم بود آسمانی شده اند.









۱۳۸۹ آبان ۴, سه‌شنبه

در مملکتی که حجاب دختر دبستانی سیاسی است!چطور سعید ملک پور سیاسی نیست؟



آقایان مدیر بلاگفا,عصر نو,تابناک و امثالهم دوره افتاده اند که چرا قضیه سعید ملک پور که به گفته آنها مدیر سایتهای مستهجن است را سیاسی جلوه می دهند؟
اولن که کسی او را زندانی برای فعالیتهای سیاسی نمی داند.دومن در مملکتی که به خطر افتادن حجاب دبستان را در نماز جمعه سیاسی عبادی جیغ می کشند معلوم است که مدیریت سایتهای مورد علاقه یک فرد و حالا محکومیتش به اعدام سیاسی است.وقتی فردی برای شغلش که جاسوسی سیاست تجاوز یا قتل نبوده به اعترافات سیاسی و تبلیغ علیه نظام محکوم می شود سیاسی نیست؟
در کشوری که مذهب با سیاست گره خورده باد معده و باطل شدن وضو هم سیاسی است.
این جماعت گویی در این مملکت زندگی نکرده اند که نمی دانند سینما و تفریح ما حتا سیاسی است!
وقتی مردم به دلیل نوشیدن شراب یا خوردن گوشت خوک یا داشتن سگ و گربه در خانه شان به معاندان نظام تبدیل می شوند اعدام سعید ملک پور سیاسی نیست؟
برای مدل موی هفتاد میلیون آدم قانون می گذارید و ناشنیده گرفتنش را دشمنی با حکومت می دانید چطور این فرد سیاسی نیست؟ به گفته خودتان یکی از اتهامات این فرد توهین علیه نظام و سران است چطور سیاسی نیست؟
سعید ملک پور علارغم نفرت من از شغلش که به خودش دوستداران طرفداران و مشتریانش مربوط می شود یک زندانی سیاسی است.یک لحظه در زندگی تان انصاف را جایگزین باورهایتان کنید.

دردهای بی درمان ایرانی بودن برای نسل ما



بعضی وقتها با خودم می گویم چه اهمیتی دارد در عهد باستان چه داشتیم و که بودیم؟
چه کسی در دنیا می داند؟همه می پرسند چه هستید!
بحثم البته امروز این نیست که اگر بود مثنوی می شد و سالها می بایست می نوشتم.
باز هم کابوس و باز هم سر درد و باز هم آه کشیدن برای آنچه از دست داده ایم.
یکی از دردهای بی درمان نسل ماست.
سالهای زیبای نوجوانی و جوانی که به سیاهی و تلخی گذشت.
کابوس دیشب خاطره ای را زنده کرد که می بایست نوشته می شد.
در دوره طلایی!! اصلاحات انجمنهای ان جی او فراوان شدند و این بار مثبت اصلاحات در آن دوران بود.
اهل شیراز بودن و حافظیه داشتن یک مزیت بزرگ دارد اینکه پاتوق دلتنگی و شادی ات همیشه یک جاست و هفته ای پنج بار را حداقل آنجا خواهی بود.یک روز حسابی دلخور یک گوشه نشسته بودم و برای دوری ذهن از آنچه دلخورم کرده بود به آدمها نگاه می کردم.
به لباسها حرف زدنها و شادیها بچه ها و توریستها باغبان و پیر و جوان دخترهای مو قشنگ دست در دست پسرهای فشن.و من همیشه در این مواقع دستم به مقنعه می رفت و چند تار شود را می زدم تو.
هیچ وقت نشنیده بودم در حافظیه مامور بسیجی و گشت برای کسی مزاحمت ایجاد کند.
یکی از بچه های انجمن از رو به روی من رد شد.او را دیدم و خودم را به ندیدن زدم اما به سمتم آمد.دانشجو بود و خوش برخورد و خانواده دار و آرام.جزو معدود پسرهای انجمن که در کلاس شیطنت نمی کرد و فقط گاهی لبخندی و سلامی.
خلاصه از هر دری گفتیم و البته ننشستیم فقط دو آشنا که هم را می بینند و احوالپرسی و خداحافظ.
در این بین کتابی از او به من رسید و جدا شدیم.هنوز ننشسته بودم و کتاب را با ذوق باز نکرده بودم که سایه ای روی سرم بلند گفت:آقا تشریف بیارید.آقا پسر..بله بله شما! بفرمایید اینجا.
منم ایستادم و به ریخت طرف نگاه کردم.همه تان می دانید چه شکلی است.تصویرسازی نمی خواهید.
ما را به گوشه ای زیر درخت ها راند و بی حرف به من خیره شد.عصبانی گفتم:امرتون!گفت:عرض می کنم.
دوستم گفت:آقا ایشون مدیر انجمن ما هستند ما در خانه مطبوعات...
نگذاشت ادامه دهد:اینجا خانه مطبوعاته؟اینجا این خانم مدیره؟
خلاصه کلنجار از دوستم و عصبانیت از من بی فایده بود و نمی دانستیم منتظر چه چیزی است.
مامور دیگری به ما اضافه شد.گفتم:آقا به مقنعه من به مانتوی من به قیافه من نگاه کن و به اینهمه آدمی که توی این حافظیه هستند هم نگاه کن.این بنده خدا هم کلاس منه کتاب رد و بدل کردیم و تموم شد رفت.ما حتا کنار هم ننشستیم.
مامور جدید گفت کارت شناسایی.هر دو در آوردیم و با دیدن اسم من گفت:با آقای صفرپور اداره کار نسبتی داری؟
منم که همیشه با این سوال روبه رو بودم برای اولین بار به دروغ گفتم:عموی من هستند.
کارت را برگرداند و گفت:دروغ نمی گی؟بهش زنگ بزنم؟
گوشی ام را درآوردم و گفتم:خودم می زنم.
گفت:نمی خواد ولی تو مکانهای عمومی رعایت کنید متاسفانه تشخیص حق و باطل سخته.ما ماموریم و معذور.
دوستم گفت:سخت نیست به خدا به این قیافه ها نگاه کنید.بچه هجده ساله با دختر مدرسه ای.همین الان بریم بالا کنار مقبره چند تا خانم و آقا دست تو دست با لباسهای آن چنانی نشستن؟اونهام بنده خداها ممکنه فامیل باشند کاری ندارم ولی گیر دادن به من و ایشون نوبره.
مامور که همکارش رفته بود به اطراف نگاهی انداخت و گفت:یه چی می گم برای همیشه بدون.اونم برای اینکه نون و نمک آقای صفرپور خوردم.ما به آدم بی آبرو کاری نداریم.بی آبرو که دیگه چیزی نداره برای از دست دادن.از خداش هم هست ببریمش یک شب دو شب یه ماه با یکی باشه یا نونش تو بازداشت در بیاد.جای خوابش معلوم باشه.اینهایی که شما می گی یا بی آبرو و بی کس و کار هستند یا بازاری دم به جایی بالاتر وصل.یا مایه دار و مثلن روشنفکری که یه ماه دوماه بازداشت براشون باعث افتخاره سیاسیه.
ما با کسی کار داریم که از آبروش بترسه.احساس کنیم خانواده اش مذهبی هستند و تو محیط متوسط بزرگ شده.
پول خرج کنه برای نموندن تو بازداشت.
به خدا به امام زمان من خودم بعضی وقتا حالم بد می شه از این وضعیت.این رفیقمون رو که دیدید گذاشتن برای انتخاب کردن منم برای تایید کردن و بردن.چندتا رو می تونم مثل شما زیر سبیلی رد کنم که همین یارو راپورتم رو نده؟







۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

بیچاره ایران و خاطراتش تا پیش از حکومت فاسد ملّایی اینقدرها تلخ نبود...



اگرچه من هرچه به یاد دارم تلخ است.اگرچه اسم کتابم(کابوس من ایران)است.اگرچه همه ما میدانیم چرا ایران رو به قهقرا می رود اما گویی نمی خواهیم باور کنیم در چه منجلابی اسیریم و گاهی بی خبر.
مهمان عزیزی از ایران امده بود که از او خواستیم قضیه دزدی و کوچ کردنشان از آن خانه زیبای قدیمی را تعریف کند:
نیمه شب اتفاقی از خواب بیدار شدم و دیدم دزد نیمی از وسائل خانه را برده.در ایوان خوابیده بودیم که رو به حیاط پشتی است و از پنجره نسبتن کوچکی که باز مانده بود وارد خانه شده و تلویزیون و قالی و چند تکه وسایل برقی کوچک از جمله دستگاه بازی بچه ها از قبیل سگا و پلی استیشن و اینها را برده بودند.
از آنجا که حیاط باغ هزار متری تاریکی است ترسیدیم و یک گوشه کز کردیم و با پلیس تماس گرفتیم.از ساعت ۳ نیمه شب تا هفت صبح به خودمان لرزیدیم و اثری از پلیس نشد.
بلاخره آقایان که حدود هشت نفر بودند وارد شدند و هنوز ما حرف نزده با یک سرک به این اتاق و آن اتاق گفتند:
صحنه سازی شده.این گونی چیه که افتاده اینجا؟
گفتم مرد ناحسابی مگر طلا فروشی است و بیمه میلیونی در انتظارم است؟چهارتا تیر و تخته بوده و بلاخره.
نگذاشت حرف بزنم:خوب اگر چهار تیر و تخته بوده چرا پلیس را زابه راه کردی؟اصلن بگو ببینم این خانه مال خودت است یا اجاره؟شغلت چیست؟چند بچه داری؟درامدت چقدر است؟چرا در چنین منطقه خلوتی زندگی می کنی؟ اگر محل زندگی ات عوض نشود این دردسرها را خواهی داشت.
آخر داستان اینکه از آن روز تا به حال فکر می کنم خدایا من خودم صحنه سازی کردم؟یا واقعن دزد آمده بود؟)
و من می دانم که خانه متعلق به خاله حشمت آنهاست بیچاره در اروپا مرد و نتوانست به کسی وکالت بدهد یا دنبال مسائل قانونی اش باشند.چند ماه بعد از تخلیه از آنجا رد شده و پلاکارد بزرگی را دیده بودند با این مضمون:
این مکان به علت غیرمسکونی بودن و مدعی نبودن هیچ فردی به عنوان مالک !؟ وقف شد.
همینطوری کشکی دو سه میلیارد ملک را خوردند و خون مردم را هم که عادت کرده اند بمکند به عنوان نوشیدنی روش.





۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

آهای آزادی با تو هستم اگر سمت ما آمدی ....



از چشمه محبت یک جرعه مهربانی بیاور ما اینجا یادمان رفته است با مادران تنها و پدران پیرمان چگونه رفتار کنیم.آنجایی که تو هستی انصاف چند؟ کیلویی!
چند کیلو انصاف هم یادت نرود.نداریم.قحطی اش آمده.
اگر دستت باز است یک کوره پر از آتش بیاور که زود خاموش نشود.
حسادت،نادانی‌،دین فروشی مذهب گرایی،خدا ناشناسی،خود پسندی،زیاده خواهی‌ و چند تا خفت دیگر در ذات ما هست بی‌ زحمت که باید بسوزانی.
می دانم که می توانی ! چند تخته حافظه بیاور،اگر شد بیشتر..
بین همه ما قسمت کن که ما زود یادمان می رود کی‌ به کی‌ است و کی‌ بودیم و چی‌ داشتیم و کجا رفتیم و چطور آمدی و چرا می روی.
آهای آزادی این طرفها چاپلوسی و همدلی همخانه شده اند و زود به زود ما را از هم می رنجانند
با خودت چند فروند حوصله و صداقت بیاور تا خودمان را بشناسیم.
راستی شنیده ایم جنبه با تو فامیل است.از او بخواه نطفه اش را در وجود و روح ما بکارد تا با تو فامیل شویم.
اگر اینها را نیاوردی به نفع خودت است که ارتشی آهنین و شکست ناپذیر از انسانیت مطلق بیاوری چون خیلی‌ زود ما تو را سلاخی می‌کنیم.


پ ن: این متن تکمیل شده قطعه کوتاهی است که پیش از این در تاریخ ۲۰۰۹/۱۱/۲۲ در همین بلاگ نوشته شد.





۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

برای صدای ملیح نسرین ستوده که می رود گوش جهان را کر کند



روزی که دادگاه شیرین عبادی و شریعتنداری را دیدیم و نسرین ستوده بی دادگاه را با اعتراض ترک کرد با خودم گفتم ای داد کی بشود که برای تو هم کمپین راه بیاندازیم و بلاگ نویسی کنیم و تو خبرها دنبال شکنجه شدنت اشک بریزیم.
مقصودم این نیست که من وزیر پیش گویی ام نه..مقصودم به شجاعت توست که اگرچه می دانی با چه خونخواران بی خدایی طرف هستی باز هم آه مظلوم را می شنیدی و به کارت می بالیدی.
این روزها خبر از شنیده شدن صدای توست که شکنجه می شوی.ما شکنجه نشده با یاداوری شکنجه همسر سعید امامی آب می شویم و از خدا طلب صبر می کنیم برای تو
و در این میان از خودمان خجالت می کشیم که ای داد چرا نشسته ایم؟ چرا بی خبریم؟چرا نمی دانیم؟
چرا نمی توانیم؟
آن وقت یکی که یک نفر بیشتر نیست و هیچ از دستش نمی آید قلم بر می دارد و خط خطی می کند و به خودش نهیب که چه می نویسی؟چه تغییری در شب و روزهای او پدید آمد؟
خودت را گول نزن تو مهمانی ات را می دهی و خریدت را می کنی و خنده هایت و غمهای کوچک روزمره ات را داری!
و او هر لحظه به یاد کودکان خردسالش.به یاد موکلین مظلومش شمع و پروانه وجود خودش می شود و می سوزد و آب می شود.
امید همانطور که بشریت را همه جا پیش برده از ناکجااباد به وجودم می ریزد که صدای ملیح نسرین ستوده شنیده شده پس تنها نیست.جهان می شنود و تو حتا شکنجه شدنت می شود خدمت به خلق.
بگذار جهانیان اگر وجدان بیداری دارند بیش از این بدانند و کر بشوند.
یکی هست که من گره روسری اش را خیلی دوست دارم.
یکی هست که بلند کردن صدای نازکش را در برابر شریعتنداری خیلی دوست دارم.
یکی هست که صورت به ظاهر آرام اما غمدارش را خیلی دوست دارم.
یکی هست که این روزها برای کودکان خردسالش خون خونم را می خورد.
یکی هست که هیچ نمی توانم برایش بکنم چون صدای ملیح خودش می بایست گوش جهان را کر کند.