۱۳۹۰ دی ۱۰, شنبه

میله های آهنی سر در سفارت انگلیس کجاست؟

درست است که برادران همه جور جادویی بلدند و همه کار کرده اند تا به مقام عرزشی !! بودن برسند و حقیقتن  ولایی بشوند!!! ولی خدایی این داستان ,جادو نمی خواهد ,وسعت و عظمت ((ولایت)) مبارک آقا را نشان می دهد.
دوستی این عکس را در فیس بوک گذاشته و پرسیده:مگر می شود؟
منم گفتم با شما در میان بگذارم و بپرسم: چطور می شود؟






۱۳۹۰ دی ۴, یکشنبه

جشنواره فیلمهای ایرانی در پراگ

همین چند روز پیش بود که با پخش مجدد و هزاران باره ی فیلم (قیصر)از یک شبکه ماهواره ای با خودم فکر می کردم خدایا اینها بودند که انقلاب کردند؟اینها روشنفکرهای ما بودند؟ اینهایی که هنوز به عنوان  فیلمسازهای درجه یک آنزمان ستایش می شوند؟
 اگرچه این داستان و این فرهنگ چاقو ناموس و آبدوغ و گوشت کوب هنوز در خون بسیاری از آقایان مانده است ولی خوب مفتخرم به اینکه فرهنگ سازان آینده ی میهنم اگرچه انگشت شمار هستند ولی چنان برجسته و بیدارند که بس برای سرپوش گذاشتن بر ناموس پروری های کلاه مخملی و  خندیدنی هایی که کارشان از گریه گذشته است!
امروز بر سر در وبسایتهای سینمایی (پراگ) جمله ی { جشنواره ی فیلمهای سینمایی ایرانی } چنان حس خوبی به من داد که بی اختیار هر چه قیصر و دشنه بود یادم رفت و فقط { جدایی نادر از سیمین  گیلانه  خون بازی  شیرین  حیران   سه زن و و و... } بسیاری از فیلمها که قرار است در این جشنواره به مدت ۵ روز به نمایش گذاشته شوند را می دیدم ... و البته به همراه فیلمهای مستند و کوتاه..
از ۱۱ ژانویه ۲۰۱۲ تا ۱۵ ژانویه ۲۰۱۲ این جشنواره در سینما Světozor برگزار خواهد شد. 
در این وبسایت می توانید اطلاعات بیشتری به زبان انگلیسی به دست بیاورید.

۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه

... و من با خودم هیچ چیز نمی گویم. آه می کشم.

امروز در کلاس ما که اکثر دانش آموزهایش چکی و آمریکایی هستند بر سر فیلم ( بدل شیطان) که داستان زندگی عدی صدام و بدلش است جنجالی به پا بود.
همه ی آنها از اینکه در فیلمهای هالیوودی اغراق های ضد خاورمیانه ای زیاد است می خندیدند و غر می زدند.
بیشتر آنها با تردیدی جدی و عصبانیت از اینکه این نمی تواند واقعیت داشته باشد سخن می رانند.
از اینکه ؛ مگر می شود شب عروسی عروس را به اتاقی برد و به او تجاوز کرد و سپس عروس خودکشی کند؟
مردم چه می کنند؟ مردها کجا هستند؟  قانون چه؟ بزرگان مملکت چطور؟؛
... و تو گویی  از قالیچه ی پرنده و تاریخ ۴۰۰۰ ساله سخن می گویند که باورناکردنی است! نه از همین ده سال پیش!
و من با خودم می گویم: ولی همین حالا همین دو ماه پیش در همین سرزمین ما مردمانی از دیواری بالا رفتند و مهمانی را با تجاوز عزا کردند و دولتمردانمان از تقصیر زنان بی حجاب سخن راندند.
خیلی چیزهای دیگر می توانم بگویم ولی چه فایده؟ آنها نمی فهمند.آنها با خودشان می گویند: پس چرا شما هیچ نمی کنید؟ پس مردانتان چه کاره اند؟ پس تو چرا اینجایی؟ پس چرا دولتمردانتان هنوز همانجا سر جایشان نشسته اند؟
.... و من فقط می گویم عدی صدام و بدلهایش حقیقت دارند.این تجاوزها و دزدیدن ها و شکنجه گری ها حقیقت دارد.
می گویم که همین حالا در زندانهای ایران تجاوز می کنند.می گویم که حتا آلت تناسلی کودکان را در سوریه بریده اند.
و آنها فقط با تردید به هم نگاه می کنند و سر تکان می دهند و: خیلی عجیب است اگر واقعی باشد!
... و من با خودم هیچ چیز نمی گویم. آه می کشم.

۱۳۹۰ مهر ۳۰, شنبه

مردمانی که آموخته اند قاتل باشند حقوق بشر نمی شناسند.

شاید شما هم مثل من از صحنه به زمین کشیده شدن قذافی و مانند حیوان رفتار کردن با او برای لحظه ای دلگیر شده باشید اما آیا شما هم مثل من با خودتان فکر کردید که چه آموخته اند جز همین؟
آنهایی که عکس و فیلمشان را هنگام مرگ قذافی دیدیم زیر چهل ساله هایی بودند که همین حکومت بر آنها تاخته بود و مَرگاندَن را جز‌‌ء لاینفک زندگی شان قرار داده بود.
مدرسه هایی که نساخته بود.شبکه های اجتماعی که بسته بود.زنانگی و مردانگی که از آنها دریغ کرده بود.جهانی که به آنها نشان نداده بود.مهربانی هایی که نبخشیده بود.زجر و شکنجه و ترور و فریادهای همراه با تکان دادن انگشت تهدید و قتلهایی که سرلوحه ی بودنش کرده بود.
حالا آن جوانهایی که او را در دست دارند برای بودن خودشان زجر و شکنجه و قتل را از خود رهبرشان کپی برداری کردند.
انسانیت در ذات بشر نیست.اگر بود هزاران سال به طول نمی انجامید که از غار نشینی و هم نوع خواری به تمدن و شهر نشینی و حقوق بشر برسیم.حقوق بشری که هنوز هم حتا در مملکت خودمان ایران دکترای دانشگاه ام آی تی نوع شمشیری و گردن زنی و دست بریدنش را می پسندد چون اسلامی است.
انسان بودن اکتسابی و آموزشی است و من می ترسم که با تفکیک جنسیتی,با بیشتر بسته نگه داشتن درب مملکت,با شستشوی مغزی بیشتر رادیو تلویزیونی,با خودی کردن اینترنت,با اعدام های بیشتر و قصاص های عجیب و غریب و با هرچه که تا به حال در ایران انجام داده اند و می روند که بدترش را در پیش بگیرند نه تنها سرنوشت رهبرانش قذافی وار باشد که حتا سرنوشت مردم بدتر از اینکه در صفحه حوادث می خوانیم بشود.
روح های سرگردان و قلبهای بی رحم و جسم های معتاد به کراک حقوق بشر نمی شناسد.

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

آنچه هایی که از من است بر من.

 چهل ساله هایی که به بیدار بودن کودک شش ساله شک نمی کنند و در هم تنیده می شوند و نفس هایشان کودک را وحشتزده می کند.
شبهایی که یاد نفسهایی نوازش دهنده ی روحی است برای خود ارضایی!
بکارتی که به عشق نافرجام باخته شد و تکه گوشت وصله شده ای که سهم بابای بچه هاست.
دستهایی که اسیدباران می کنند و هرگز به خود نوازش گل اشک وحشی ندیده اند.
آلت تناسلی که برای همسری ۹ بار مادری به ارمغان آورده و حالا برای برادرزاده ای تیز است.
سپیده ای که به نوازش یتیم شیرخوارگاه نمی دمد اما برای رقصیدن کودک قاتل جاهلی بر گَل دار شب نمی شود.
هندوانه هایی که هرگز به خاطر دل بانوی خانه در قطعه های ریز و مرتب و بشقابی خرد نمی شوند.
صبح های تعطیلی که آرزوی صبحانه به دل پدری می ماند.
 پیامهای انسانی که استاتوس می شوند و سری که با غیض از پدر بی سواد و تنها گردانده می شود.
کعبه ی مکه ای که بی خداحافظی از مادر جهل زده ی بیمار طوافش می کنند.
۲۲ساله ای که با دیدن صحنه ی خودکشی رهگذری می خندد و موبایل به دست انتظار شکار لحظه را می کشد.
بوسه ها و خنده های غیر شرعی و حرامی که در خانه حبس می شوند و فاحشه هایی که شرعی هستند.
عشقی آتشین و مرگ آفرین که انکار شد تا آبروی خانواده ای حفظ شود.
دو کودکی که دل می خواهد سه و شاید چهار بشوند حتا اگر وقت خواب سرشان بر شکم و پای هم فرو برود.
شریعتی که پرستیده شد و شِرّو وِرهایی که از او به یادگار ماند برای نوجوانهای ندانسته همه چیز خوان.
نویسنده ای که ماهی سیاه کوچکش انقلابی می شود بی آنکه دلیلش را بداند.
چشمهایی که ماه را نور شبهای شیدایی نمی بینند اما درونش را پر از شِرکی مقدّس!
پشت بام مدرسه ای که شاهد رقص نماز بر خون بیگناهان می شود.
اینها و بیشتر آنچه هاییست که بر من است و از من!
تمام آنچه هایی که امام و شاه و پارلمان و احزابم نمی توانند تغییرش بدهند.





۱۳۹۰ مهر ۷, پنجشنبه

برای نهالی که زود خشکید



دوستهای نادیده ی این روزهای ما عزیزتر هستند گاهی از عزیزترینهای بودنمان.
تو یکی از آنها بودی که خداحافظی مان به امید دیدار بود.هرگز نگفتیم خداحافظ.
تو در پیچک عشقتان والس می رقصیدی و در هم تنیده می شدید و تنفست سر به شانه هایش گذاشتن بود.
....و تو رفتی و مردی وقتی او رفت و مرد و من نفهمیدم که پرواز خواهی کرد.گویی دوستی ما وصله ای ناجور بود از نفهمیدن های من.
حالا در بهشت می رقصی و پیچک می شوی و والس از تو قوت می گیرد تا در دنیای زمینی ها عشاق را قوت دهد و خودت را خدای عشاق اسمان ها کند.
و من اینجا در حسرت نفهمیدنها و نرقصیدنها و از تو سیراب نشدنها نمی توانم بگویم خداحافظ
به امید دیدار ......

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

لطفن با من حرف بزنید.من گوش شنوایی دارم.

مرد خوب می راند اما به کرات در یافتن راه اشتباه می کرد.زن بارها و بارها به او تکرار کرده که راه درست این است و مرد همواره در سکوت به نظرات او بی توجه بوده و پس از اشتباه به حرف زن رسیده است اما گویی باز هم دوست دارد اشتباه کند.
زن آه می کشد و فکر می کند؛این بی توجهی او به حرفهای من نتیجه دیکتاتوری اوست؟ غرور؟بی دلیل؟ هر چه که هست معترضم.رو به مرد می گوید:
من از اینکه راه پنج ساعته را با اشتباهات تو ۸ ساعته طی کنیم متنفرم.من از اینکه تو از این دور زدنهای ناگهانی تصادف کنیم و فلج شوم می ترسم.من از اینکه حرفهایم را نشنوی بیزارم. از اینکه مرا در همسری فقط یک جسم,همزبان گاه گاهی ,آشپز یا موجودی قابل قبول برای روبه رویی با اجتماع ببینی می هراسم.
مرد فقط چند ثانیه سکوت می کند و داد می زند:دیگر هرگز کنار من ننشین تا فلج نشوی.
او حرف زدن نمی داند.او نمی داند که گوشی هست برای شنیدن.قلبی هست برای آرام گرفتن با یک کلام مثبت.روحی هست که دلیل می آورد برای شنیدن دلیل.
زن یادش می آید که اهل کجاست.
هر دوی آنها از دیار آنهایی آمده اند که هنگام عصبانیتهای گذرای رانندگی مرتکب قتل می شوند.
از شهری آمده اند که برادرها فقط با دیدن خواهرشان هنگام خندیدن با بقال محل او را به دسته بیل و کمربند چرم می بندد.
آنها مردمان نشنیدن هستند.فامیلهایی که قهرهای سالانه به دلیل عدم تفاهم بی دردسرترین اتفاقی است که میان آنها روی می دهد.
زن آه می کشد و مرد با تصور اینکه دستش بالاست دوباره داد می زند: دیگه نه با من سفر بیا نه در ماشینم بشین و نه زر بزن.
زن پوزخند می زند: نه نظر بده و نه اعتراض کن !پدر و مادر و همسر و رهبر فرقی ندارد پاسخ من جبهه خواهد بود ما ایرانی هستیم.
مرد احساس کرد این حرفها را پیش از این هم شنیده است.سالها پیش.کِی؟ کجا؟ از کی؟
زن دوباره با خودش گفت و گفت و گفت و تمام آدمهایی که می شناخت را مرور کرد؛چند بار آن را برای بابا موقع کتک خوردن تکرار کردم؟چقدر وقتی مادرم را زیر مشت و لگد می گرفت گفتم و اوگفت؛به من درس اخلاق نده تا له ات نکرده ام؟
دوباره آه کشید و امید بست به اینکه شاید شوهرش فرق داشته باشد.شاید تغییر کند.مهربان گفت:
با من حرف بزن.گوش شنوایی دارم.
جز صدای باد و باران و چرخهای اتومبیل و جاده پاسخی نشنید.

۱۳۹۰ شهریور ۸, سه‌شنبه

به دنبال آرامبخش!

همین حالا قبل از اینکه مطلب را کامل بخوانید برای چند لحظه به یازده دوازده سالگیتان برگردید.به حیاط خانه ای که آن زمان داشتید فکر کنید و ببینید چه چیزهایی گوشه گوشه اش بود و حالا که۲۰-۳۰-۴۰-۵۰ ساله و بیشتر هستید از خاطرتان رفته اما زیبا بود.گل؟ درخت گردو؟ درخت نارنج.بوته شمعدانی؟بشکه ی نفت؟دوچرخه های درب و داغان؟وسایل پنبه زنی؟مبلمان شکسته؟دیوار خرابه ای که به باغ همسایه می رفت؟....
مدتی است دلم هوای دم کرده های آرامبخش مادرم را دارد.از همانهایی که هر وقت آقا جان می نوشید التماس می کرد من هم بچشم جز ابرو در هم کردن و زیر لب غرغر کنان نمی خورم هیچ چیزش یادم نمانده است.
در گوگل صلوات الله علیه که  در این دوره زمانه پیامبر ماست انواع داروهای آرامبخش را به خارجی سرچ کردم شاید که اثری نشانه ای اشاره ای مرا به آن بابونه ها و گل ختمی ها و گل گاوزبانها برساند.رسیدم! اما از آن جالب تر به چیزی رسیدم دیرتر و دورتر و زیباتر از دم کرده های مادرم.
رسیدم به موجود زیبایی که یادم رفته بود در حیاط خانه ی ما می رویید در حالیکه امشب درباره اش خواندم که فقط در بخشی از آمریکا و یا هند می روید.
گل ساعتی و به انگلیسی passion flower وقتی کودک بودم در حیاط خانه مان می رویید و به گلهای آبشار طلایی زیبا اما حیاط کثیف کن جلوه ی دیگری می داد.چقدر زیبا بود و من چقدر احساس خوشبختی می کردم وقتی از دخترها و پسرهای همسایه و محله و مدرسه برای دیدنش باج می گرفتم.از یک مشت کشک و آرد نخودچی گرفته تا کتاب داستان و دکمه های شیشه ای.
حالا من که در غربت پی داروی گیاهی آرامبخش یادم رفته بود روزی موجود زیبایی چشمهایمان را نوازش می داد و دوستش داشتیم می فهمم دم کرده اش از بهترین آرامبخشهای دنیاست.
مرا به آنروزها برد و آرامم کرد.






۱۳۹۰ مرداد ۲۵, سه‌شنبه

آقای جمهوری اسلامی بی زحمت پاسداران صلح تان را اینجا به پراگ هم بفرستید....

روز شنبه ۱۳ آگوست ۲۰۱۱ در میدان اصلی شهر پراگ قدم می زدیم و آخر هفته ی خوش انشالله نصیبتان بشودی داشتیم که از قضا رسیدیم به سیل عظیم همجنس گرایان و تظاهرات از قبل برنامه ریزی شده ی آنها!
نیازی نبود متعجب بشویم یا سوال بپرسیم پرچم های مخصوص و علامتهای خاص و قیافه های منحصر به خودشان اشکار بود و از آن جالب تر خانواده های بسیاری که در حمایت از انتخاب و موقعیت جنسی فرزندانشان پلاکارد و تابلو و شعار حمل می کردند.
اینکه آنها چه هدفی داشتند مهم نیست! مهم برای من نیروهای پلیس و گارد ویژه بودند که با دیدنشان نمی دانستیم بخندیم یا گریه کنیم.بخندیم از شادی و امنیتی که آنها ایجاد می کردند یا گریه کنیم به حال خودمان و مملکتمان و سنگ پای قزوین سیاستمداران دیارمان.
عکس های زیر را گرفتیم و گفتیم بگذاریم همه ببینند در این غرب جهانخوار و فاسد !!! که نیاز مبرمی به نیروهای حافظ صلح آقای نقدی هست گارد ویژه مسئولیتش فقط و فقط مقابله با خراب کاریهای تروریستی و جلوگیری از اخلال های پیش بینی نشده است.
بی زحمت گردان عاشورا و الزهرا بیایند شاید یه کم وظیفه ی حقیقی شان را یاد گرفتند.


با کلیک کردن بر روی عکسها سایز و کیفیت بهتری خواهید داشت.


ملت مظلوم غرب در حال آزار دیدن
پلیس در حال ظلم کردن


و اینجانب نگارنده که به شدت از دست گارد ویژه به نیروی حافظ صلح نیازمند است
به خصوص از دست این یکی که چشمهایش به حرکت انقلابی عکس انداختن و ژست گرفتن ما می خندد






۱۳۹۰ مرداد ۱۱, سه‌شنبه

کسی که برای آزادی مجید موحدی به آمنه بهرامی پول دیه بدهد جنایتکار است. نه خیّر!!

در این خبر آمده که پدر مجید موحدی گفته است خیرینی حاضر هستند پول دیه آمنه را بدهند تا مجید آزاد شود.
این بیمار ( مجید ) تا به حال چه گلی به سر جامعه و خانواده و عشقش زده است که خیرینی حاضر باشند برای بازگشتش پول بدهند؟
اینها اگر خیر هستند برای بهبود وضعیت آمنه ی شجاع و مظلوم پول خرج کنند نه برای آزادی یک جنایتکار!