یک سال پیش در چنین روزی امیدرضا میر صیافی هنوز نفس میکشید.
اگرچه اضطراب داشت ولی بود تا حرف بزند.
به شدت از دیوار هراس داشت و پرواز را به ماندن ترجیح میداد ولی حقش اینگونه پریدن نبود.
همانطور که حق آرش رحمانی پور و محمدرضا علی زمانی.
همانطور که حق یعقوب مهرنهاد نبود و حق محمد امین ولیان نیست.
وقتی خبر مرگ امیدرضا میرصیافی را شنیدم رقص باطل را مثل رقص شیطان بر مرداب نا برابری دیدم.
گریه کردم و بعد سکوتی که به وبلاگ نویسی و فریاد ختم شد.
سوال امیدرضا سوالی بود که ما سالهاست از هم می پرسیم.
همیشه تو تاکسی و اتوبوس و مترو وقتی فرصتی به هم صحبتی دست میدهد بی آنکه هم را بشناسیم می پرسیم آقای خامنه یی میشود لطفا بابای ما هم باشی؟ لطفا ما و کودکان غزه را به یک چشم ببینی؟
پیروان ولایت و باطل پرستان یکی را بردند و نمی دانستند,میلیونها به جای او سبز میشود.
اگرچه اضطراب داشت ولی بود تا حرف بزند.
به شدت از دیوار هراس داشت و پرواز را به ماندن ترجیح میداد ولی حقش اینگونه پریدن نبود.
همانطور که حق آرش رحمانی پور و محمدرضا علی زمانی.
همانطور که حق یعقوب مهرنهاد نبود و حق محمد امین ولیان نیست.
وقتی خبر مرگ امیدرضا میرصیافی را شنیدم رقص باطل را مثل رقص شیطان بر مرداب نا برابری دیدم.
گریه کردم و بعد سکوتی که به وبلاگ نویسی و فریاد ختم شد.
سوال امیدرضا سوالی بود که ما سالهاست از هم می پرسیم.
همیشه تو تاکسی و اتوبوس و مترو وقتی فرصتی به هم صحبتی دست میدهد بی آنکه هم را بشناسیم می پرسیم آقای خامنه یی میشود لطفا بابای ما هم باشی؟ لطفا ما و کودکان غزه را به یک چشم ببینی؟
پیروان ولایت و باطل پرستان یکی را بردند و نمی دانستند,میلیونها به جای او سبز میشود.
درباره احمد کسروی و فرمان قتلی که خمینی و امثالهم برای او صادر کردند.
یاد امیدرضا افتادم و اینکه ۲۸اسفند سال ۸۷ او را به قتل رساندند.
او ولی این روزها با ما بوده و شاد است و اطمینان دارم هر یکی را که به تیغ باطل بکشند هزاران حق فریاد او خواهد شد.
خوشحالم که همه ملت یکپارچه امیدرضا میرصیافی شدند.
4 نظر: